‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۲۹ اسفند ۱۳۹۲

اشعار زیبای حافظ درباره نوروز


اشعار زیبای حافظ درباره نوروز




نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی


من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی


چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی


در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی


نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه مشکل باشی


گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی


حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

حافظ






اشعار زیبای نوروز



صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد


هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد


تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار
كه غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد


به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش
كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد


زفكر تفرقه باز آن تاشوي مجموع
به حكم آنكه جو شد اهرمن، سروش آمد


ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد
چه گوش كرد كه باده زبان خموش آمد


چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد


زخانقاه به ميخانه مي رود حافظ
مگر زمستي زهد ريا به هوش امد

حافظ







اشعار زیبای نوروز



خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
که در دستت بجز ساغر نباشد


زمان خوشدلی دریاب و در یاب
که دایم در صدف گوهر نباشد


غنیمت دان و می خور در گلستان
که گل تا هفته دیگر نباشد


ایا پرلعل کرده جام زرین
ببخشا بر کسی کش زر نباشد


بیا ای شیخ و از خمخانه ما
شرابی خور که در کوثر نباشد


بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد


ز من بنیوش و دل در شاهدی بند
که حسنش بسته زیور نباشد


شرابی بی خمارم بخش یا رب
که با وی هیچ درد سر نباشد


من از جان بنده سلطان اویسم
اگر چه یادش از چاکر نباشد


به تاج عالم آرایش که خورشید
چنین زیبنده افسر نباشد


کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
که هیچش لطف در گوهر نباشد

حافظ

 

۱۷ بهمن ۱۳۹۲

توانا بود هر که دارا بود




توانا بود هر که دارا بود * ز ثروت دل پیر برنا بود

پر قو بود پول را رختخواب * هنر رختخوابش مقوا بود

به ثروت هر آن ابله بی سواد * به نزد کسان وه ! چه آقا بود

همه سهم استاد دانشکده * پشیزی حقوق و مزایا بود

فقان سهم مردم ز نان و لباس * از آن سوی ویترین تماشا بود

به لیفتینگ و ماساژ و میزامپیلی * ننه کبلعلی هم گلارا بود

به زور رژ و سایه و خط لب * اگر پیر و عفریته زیبا بود

توانا بود هر که دارا بود * ز ثروت دل پیر برنا بود

بنوشند بازاریان خون خلق * کشان خون مردم گوارا بود

کدامین کس از شاعری برج ساخت *چه حافظ چه سعدی چه لورکا بود

ره کسب پول و درم دزدی است *که از درس و تحصیل دارا بود

از این پس پدر زیر خرج گران * بزاید برش کار ماما بود

از این پس پسر می نویسد دگر *هر آن کس که نان داد بابا بود

توانا بود هر که دارا بود *ز ثروت دل پیر برنا بود



سکه و پول و اسکناس چاره کار آدماس
خونت کجاست ماشینت چیه ؟ فهم و شعور باد هواس
پول ، اسکناس ،، پول ، اسکناس



سکه و پول و اسکناس چاره کار آدماس
خونت کجاست ماشینت چیه ؟ فهم و شعور باد هواس
تو این روزا هر کی پول داره ، تو چراغ جادوش غول داره
کور و کچل ، بی سواد و زشت ویلا داره ولی مثل بهشت
صدتا تحصیل کرده نوکرشن ، زناش سن دخترشن
ملق و وارو از پشت میزنه ، امضاء بلد نیست، پای چکاش انگشت میزنه



اسمت چیه ؟ جابرم
سواد داری ؟ اکابرم
خونت کجاست ؟ ترجیشه
عیال میال ؟ ارتیشه (اتریش)
پس زن داری ؟ چه جورشم
بازم میخوای ؟ آره! غلومشم
چی
کچلم ؟میدم مو بکارم
خوش تیپ میشم خوش گل میشم خیلی قشنگ
میدم دم اسبی کنن گیسامو
شلوار جین میپوشم راسته و تنگ
کلاس گیتار میرم و پات میمیرم
اگه یه روز بری سفر یاد میگیرم !
اگه یه روز بری سفر...
یه ویلا دارم که دیگه آخرشه
جنوب فرانسه س خیلی تکه
سونا داره با جکوزی (اوه)
تابستوناش آی خنکه (واه)
دارو ندارم و پات میریزم
دیگه چی میگی 
مبارکه ؟
مبارکه،



بابا! سکه و پول و اسکناس چاره کار آدماس
خونت کجاست ماشینت چیه ؟ فهم و شعور باد هواس
پول ، اسکناس ،، پول ، اسکناس

خونت کجاست ؟ زعفرانیه
هاپو داری ؟ اسمش بانیه (هاپ هاپ هاپ)
مدرکت چیه ؟ فوق لیسانس . پاپام خریده از بیزانس
ماشینتون ؟اوهالگانس
بابا! سکه و پول و اسکناس چاره کار آدماس
خونت کجاست ماشینت چیه ؟ فهم و شعور باد هواس



پیتزا میزنم و لازانیا
بیفستروگانو با آب پرتقال
گاهی توی حموم آواز میخونم (آووو)
دور از جونت مثل شغال
آخه پاپا میگه صدای تو خیلی قشنگه
اینجا واسه پیشرفت تو جا خیلی تنگه
تو این مملکت هیچ کسی قدر تو رو نمیدونه
کسی به استعداد تو توی ایران نمیمونه

اگه بهم OK بدی ماه عسل میریم ونیز
اگه بگی نه میل بافتنیو میچپونم توی پریز
اگه نخوای زنم بشی چاره کار 
خودکشی با قرصای مامانه ( نه ) 
هفته ای یه دفعه پاتوق من بیمارستان لقمانه 
از خارج میخرم سه چهارتا دکترا 
اگه فقط مشکل تو ، مدرکه
همه پولای پاپامو پات میریزم
دیگه چی میگی ؟ مبارکه ؟
مبارکه ،
بابا! سکه و پول و اسکناس چاره کار آدماس
خونت کجاست ماشینت چیه ؟ فهم و شعور باد هواس

سکه و پول و اسکناس چاره کار آدماس
خونت کجاست ماشینت چیه ؟ فهم و شعور باد هواس 

۲۴ دی ۱۳۹۲

بی تو ، اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم...




بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كنی ، چندی ازين شهر سفر كن !

با تو گفتم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابی نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كنی ديگر از آن كوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم 

۲۱ تیر ۱۳۹۲

...دســــــــــــــــــــــــت...



از دل و ديده ، گرامی تر هم

آيا هست ؟

- دست 

آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

دست !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل كنی از دنيا ،

دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .

در فروبسته ترين دشواری ،

در گرانبارترين نوميدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

دست كه هست !

بيستون را ياد آر ،

دست هايت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،

دست هايی كه به هم پيوسته است !

به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي

دست هايش بسته است !

دست در دست كسی ،

يعنی : پيوند دو جان !

دست در دست كسی

يعنی : پيمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند كه از دست طبيب ،

گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !

چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

خواه در ياري نابينايی ،

خواه در ساختن فردايی !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم !

بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی

دست هامان ، نرسيده است به هم !

۱۵ تیر ۱۳۹۲

دزد پــــــــــــــــــــــیـــــــر...



دزد پیری را به دام انداختند
دزد پیری را به دام انداختند
دست و پا بستند و حد بنواختند
گفت قاضی این خطاکاری چه بود؟
گفت قاضی این خطاکاری چه بود؟
گفت دزد هان گر گویم به پا خیزد ز دامان تو دود
گفت هان بر گوی کار خویشتن
گفت هستم همچو قاضی راهزن
گفت آن زرها که بردستی کجاست؟
گفت در نزد شماست
گفت آن لعل بدخشانی چه شد؟
گفت میدانم و میدانی چه شد
گفت پیش کیست آن روشن نگین؟
گفت بیرون آر دست از آستین
بردن پیدا و پنهان کار کیست؟
نان این افتادگان گشنه در انبار کیست؟
تو قلم بر حکم داور میبری
من زدیوار و تو از در میبری
حد به گردن داری و حد میزنی
گر یکی باید زدن صد میزنی
میبرم من ردای کهنه ی درویش عور
از چه بستانی تو از مردم به زور؟
دیدگان عقل گر بینا شود
خود فروشان عاقبت رسوا شوند
از برای کهنه دلقی بی بها
دست ما بستند و نا اهلان رها
من به راه خود ندیدم چاه را
ای که دیدی کج کردی راه را
میزنی خود پشت پا بر راستی
راستی از دیگران میخواستی؟
دیگر ای گندم نمای جو فروش
با ردای عجب عیب خود مپوش
ای که بردستی زمردم هر چه هست
گر نمک خوردی نمکدان را نمیباید شکست
در دل ما فقر آلایش فزود
نیت پاکان چرا آلوده بود؟
حاجت ار ما را به راه راست برد
پس شما را دیو هر جا خواست برد




۳ خرداد ۱۳۹۲

شعر یار دبستانی (فریدون فروغی)

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

××××××

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد، مرده دلهای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

 



دانلود: fereydon forughi - yare dabestanie man 

۲ خرداد ۱۳۹۲

فرياس! (فرياد ياس)


ورس 1:
میدونم که تو هم توی قلبت عقدههایی داری // عقده هایی که اومدن از نقطه های تاریک

تو مثل من دلت سوخت از نقره های داغی // که هک کرده اسم ما رو نخبه های یاغی
الان 12 شبِ ، از صبحِ پای کاریم // بازم رو به رو شدیم با سُفره های خالی
این حرفا شدن فقط مشتی گفته های عادی // تو هم پُری از این همه حفره های مادی
خیابونا پر از مشتی کاسب پست // پر از آدمای محتاج کا
سه به دست
پر از آدمای خردمند و تحصیل کرده // که زندگی اِنزوا رو بهش تحمیل کرده
پر از آدمای سخت کوش کارگر // که کاغذ فردای روشن رو پاره کرد
پر از کسی که دنبال پول کلی گشت // آخرم رسید به فروش کلیه اش 
پر از اونا که سال ها خوندن درس های بدن // نا امید گذشتن از مرز های وطن
پر از بقضی که نترکید و اشک نشد // پر از استعداد هایی که کشف نشد
پر از اون کسایی که از خودی فریب خوردن // بعد یه گوشه تک و تنها و غریب مردن
پر از ، پر از من تو غصه های درد // بگو تو این لحظه از چی باید استفاده کرد؟



کروس:
از فریاد ، همین که داد میزنم // من میخونم و سکوتم رو دار میزنم
من میمونم و صعودم رو جار میزنم و // بال میزنم به اوج قصه هام میپرم
از این به بعد حرف دلم رو فریاد میزنم // من میخونم و سکوتم رو دار میزنم
من میمونم و صعودم رو جار میزنم و // بال میزنم به اوج قصه هام میپرم



ورس 2:
پای حرف من بشین بگم چه زجه ها کشیدم // نسل ما چی دیدن قطره اشک ما چکیدن
مردمان بی غم ، درد ما رو دیدن // بی رحمتر شدن ، بعد به حال میهن
چه باید کرد؟ از کی شکایت کرد؟ // از این سرنوشت بد که منو شکارم کرد؟
نه تقصیر از منه که بهش اجازه دادم // فکر میکردم یکی میاد واسه نجات آدم
غافل از این که قلب ها پُره از ترکشه // که باعث اینه چشمای تو تر بشه
غافل از این که هر کسی گرفتار دردشه // امیدوارم هرکی گره داره حل بشه
وقتی میبینی قیمت ها با قدم های هجومی // پیش میرن به سمت رقم های نجومی
تو مجبوری که به سقوطت پا بدی // چون که تو هنوزم اسیر حقوق ثابتی
یعنی تنها چیزی که سمت تو سرازیرِ
ه دردِ // که تمام وجود تو رو سراسیمه کرده
بهم بگو تو این مسیر آیا چراغی میتونه که // این راه رو روشن کنه؟ ، پس چه راهی میمونه؟
فقط ، فریاد همین که داد میزنم // من میخونم و سکوتم رو دار میزنم
من میمونم و صعودم رو جار میزنم و // بال میزنم به اوج قصه هام میپرم



بریج:
بیا با من دلُ به دریا بزن ، حرف دلتو فریاد بزن
تو این تباهی ، تو این سیاهی ، اینه درمانِ درد
بیا با من دلُ به دریا بزن ، حرف دلتو فریاد بزن
تو این تباهی ، تو این سیاهی ، عینِ گرمای تن



کروس:
فقط فریاد ، همین که داد میزنم // من میخونم و سکوتم رو دار میزنم
من میمونم و صعودم رو جار میزنم و // بال میزنم به اوج قصه هام میپرم
از این به بعد حرف دلم رو فریاد میزنم // من میخونم و سکوتم رو دار میزنم
من میمونم و صعودم رو جار میزنم و // بال میزنم به اوج قصه هام میپرم


اوترو:
صدامو داری؟ 
هر لحظه یه شروع تاز
هست ، هر شروع یه تولد دوبارهست
"فریاس" .. "فریاس" .. "فریاس" ..

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

شعری از فردوسی


به بهانه 25اردیبهشت ،روز بزرگداشت فردوسی شاعر حماسی سرای ایرانی، شعری را در مدح پیامبر اکرم”ص”وامام علی”ع″، به محبان اهل بیت”ع″ و همچنین علاقه مندان فرهنگ و ادب این مرزو بوم هدیه می کنیم.
 
فردوسی1
خداوند جوی می و انگبین
همان چشمه ی شیر و ماء و یقین
اگر چشم داری به دیگر سرای
به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست
چنین است و این دین و راه من است
برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
فردوسی
دلت گر به راه خطا مایلست
ترا دشمن اندر جهان خود دلست
نباشد جز از بی پدر دشمنش
که یزدان به آتش بسوزد تنش
هرآنکس که در جانش بغش علی است
ازو زارتر در جهان زار کیست
نگر تا نداری به بازی جهان
نه برگردی از نیکی ات پی همرهان
همه نیکی ات باید آغاز کرد
چو با نیکنامان بوی همنورد
از این در سخن چند رانم همی
همانا کرانش ندانم همی

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

شعر روز مادر


تاج از فرق فلک برداشتن ... جاودان آن تاج بر سر داشتن
 
مادر2
تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو، ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه در بر داشتن
صبح از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن
شامگه چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن
حشمت و جاه سلیمانی یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن
بر تو ارزانی که ما را خوش تر است
لذت یک لحظه مادر داشتن!

۲۷ اسفند ۱۳۹۱

بهار


بهار 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار …
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب …
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمی‌پوشی به كام
بادهء رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار …
گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ

هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ …
فريدون مشيري
 بهار

۱۵ اسفند ۱۳۹۱

کوچه های بی خیالی


در روزگار خشکسالی خوابمان برد... با اینهمه گلدان خالی خوابمان برد
 
آنجا که آتش بر زمینها خیمه می زد
در کوچه های بی خیالی خوابمان برد
ساکت نشستی و نگاهت نارسا بود
وقتی گمان کردیم لالی خوابمان برد
اما تو از گل، باد و گلدان گفتی و ما
در پشت دیوار سفالی خوابمان برد
سرگرم در سرمامه بازی شاد بودیم
تا بچه ها گفتند دالی خوابمان برد
آری دل همبازی خود را شکستیم
با حالتی حالی به حالی خوابمان برد
ای شهرزاد از قصه گفتن دست بردار
ما بچه ها بر روی قالی خوابمان برد
سرمامه:به ضم سین.نام یک بازی محلی در کرمانشاه.
 ابراهیم هرندی

۶ بهمن ۱۳۹۱

نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم



نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم
نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیر کسی بسته ام و بردۀ دینم
نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم که چنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی
نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را :
آنچه گفتند و سرودند، تو آنی
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
همه جا تو نه که یک جای نه یک پای
همه ای با همه ای همهمه ای
تو سکوتی تو خود باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک بزرگی
نه که جزئی نه که چون آب در اندام سبوئی
تو خود اویی
به خود آی تا در خانه متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گل وصل بچینی ...

 فریدون حلمی

۱۶ آبان ۱۳۹۱

شعر سیب از " حمید مصدق " و جواب زیبای فروغ فرخ زاد به آن

حمید مصدق "

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو ، پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد ، گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد ، اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

۲۲ تیر ۱۳۹۱

وطن، منشور آزادی کوروش

شبی دل بود و دلدار خردمند / دل از دیدار دلبر شاد و خرسند
که با بانگ بنان و نام ایران / دو چشمم شد ز شور عشق گریان
چو دلبر شور اشک شوق را دید / به شیرینی ز من مستانه پرسید
بگو جانا که مفهوم وطن چیست / که بی مهرش دلی گر هست، دل نیست
به زیر پرچم ایران نشستیم / و در را جز به روی عشق بستیم
به یمن عشق، در ناب سفتیم / و در وصف وطن اینگونه گفتیم
وطن یعنی درختی ریشه در خاک / اصیل و سالم و پر بهره و پاک
وطن خاکی سراسر افتخار است /که از جمشید و از کی یادگار است
وطن یعنی سرود پاک بودن / نگهبان تمام خاک بودن
وطن یعنی نژاد آریایی / نجابت، مهرورزی، باصفایی
وطن یعنی سرود رقص آتش / به استقبال نوروز فره وش
وطن خاک اشو، زرتشت جاوید / که دل را می برد تا اوج خورشید
وطن یعنی اوستا خواندن دل / به آیین اهورا ماندن دل
وطن شوش و چغازنبیل و کارون / ارس، زاینده رود و موج جیهون
وطن تیر و کمان آرش ماست / سیاوش های غرق آتش ماست
وطن فردوسی و شهنامه اوست / که ایران زنده از هنگامه ی اوست
وطن آوای رخش و بانگ شبدیز / خروش رستم و گلبانگ پرویز
وطن شیرین خسرو پرور ماست / صدای تیشه افسونگر ماست
وطن چنگ است بر چنگ نکیسا / سرود باربدها خسرو آسا
وطن نقش و نگار تخت جمشید / شکوه روزگار تخت جمشید
وطن را لاله های سرنگون است / ز یاد آریو برزن به خون است
وطن منشور آزادی کوروش / شکوه جوشش خون سیاوش
وطن خرم ز دین بابک پاک / که رنگین شد ز خونش چهره خاک
وطن یعقوب لیث آرد پدیدار / و یا نادر شه پیروز افشار
به یک روزش طلوع مازیار است / دگر روزش ابومسلم بکار است
وطن یعنی دو دست پینه بسته / به پای دار قالی ها نشسته
وطن یعنی هنر یعنی ظرافت / نقوش فرش در اوج لطافت
وطن در هی هی چوپان کرد است / که دل را تا بهشت عشق برده است
وطن یعنی تفنگ بختیاری /غرور ملی و دشمن شکاری
وطن یعنی بلوچ با صلابت / دلی عاشق، نگاهی با مهابت
وطن یعنی خروش شروه خوانی / زخاک پاک میهن دیده بانی
وطن یعنی بلندای دماوند / ز قهر ملتش ضحاک در بند
وطن یعنی سهند سرفرازی / چونان ستارخانش پاک بازی
وطن یعنی سخن یعنی خراسان / سرای جاودان عشق و عرفان
وطن گلواژه های شعر خیام / پیام پر فروغ پیر بسطام
وطن یعنی کمال الملک و عطار / یکی نقاش و آن یک محو دیدار
در این میهن دو سیمرغ است در سیر/ یکی شهنامه دیگر منطق الطیر
یکی من را ز دشمن می رهاند / یکی دل را به دلبر می رساند
خراسان است و نسل سربداران / ز جان بگذشتگان در راه ایران
وطن خون دل عین القضات است / نیایش نامه پیر هرات است
وطن یعنی شفا، قانون، اشارت / خرد بنشسته در قلب عبارت
نظامی خوش سرود آن پیر کامل / زمین باشد تن و ایران ما دل
وطن آوای جان شاعر ماست / صدای تار بابا طاهر ماست
اگر چه قلب طاهر را شکستند / و دستش را به مکر و حیله بستند
ولی ماییم و شعر سبز دلدار / دو بیت طاهر و هیهات بسیار
وطن یعنی تویی گنجینه راز / تفعل از لسان الغیب شیراز
وطن آوای جان می پرستان / سخن از بوستان و از گلستان
وطن دارد سرود مثنوی را / زلال عشق پاک معنوی را
تو دانی مولوی از عشق لبریز / نشد جز با نگاه شمس تبریز
مرا نقش وطن در جان جان است / همان نقشی که در نقش جهان است
وطن یعنی سرود مهربانی / وطن یعنی شکوه همزبانی
وطن یعنی درفش کاویانی / سپید و سرخ و سبزی جاودانی
به پشت شیر خورشیدی درخشان / نشان قدرت و فرهنگ ایران
زعطر خاک میهن گر شوی مست / کویر لوت ایران هم عزیز است
وطن دارالفنون، میرزا تقی خان / شهید سرفراز فین کاشان
وطن یعنی بهارستان، مصدق / حضوری بی ریا چون صبح صادق
زخاک پاک ما پروین بخیزد / بهار آن یار مهر آیین بخیزد
که از جان ناله با مرغ سحر کرد / دل شوریده را زیر و زبر کرد
وطن یعنی صدای شعر نیما / طنین جان فضای موج دریا
ز دریای وطن خیزد همی در / چو آژیر و چو دریادار بایندر
وطن یعنی تجلی گاه ملت / حضور زنده ی آگاه ملت
وطن یعنی دیار عشق و امید / دیار ماندگار نسل خورشید
وطن یعنی خزر، صیاد جنگل/ خلیج فارس، رقص نور مشعل
کنون ای هم وطن، ای جان جانان / بیا با ما بگو پاینده ایران

۱۱ خرداد ۱۳۹۱

کاندیدای شعر برگزیده سال 2005

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال ۲۰۰۵ شده که توسط این دختر کوچولو آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره.



(البته اگر یک بچه آفریقایی نگفته باشه و یا شعر برگزیده هم نباشه، مهم متن زیبا و بسیار با معنیشه)


وقتی به دنیا میام، سیاهم،
*******************

وقتی بزرگ میشم،
**************

سیاهم وقتی میرم زیر آفتاب،سیاهم،
*************************

وقتی می ترسم، سیاهم وقتی مریض میشم، سیاهم،
*************************************

وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
**********************

و تو، آدم سفید
***********

وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
******************************************
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی،
********************

وقتی سردت میشه، آبی ای
********************

وقتی می ترسی، زردی،
******************

وقتی مریض میشی، سبزی
********************

و وقتی می میری، خاکستری ای
***********************
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

۱۴ دی ۱۳۹۰

عقاب







ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی، معروف به ناصرخسرو، در نهم ماه ذیقعده سال394هجری قمری

روزی ز سر سنگ عقابی بهوا خاست

 واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت

امروز همه روی زمین زیر پر ماست

بـر اوج فلک چون بپرم از نظـر تــیز

 می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خـاشاک یکی پشه بجنبد

جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست

بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید

 بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخاست

ناگـه ز کـمینگاه یکی سـخت کمانی

 تیری ز قضاو قدر انداخت بر او راست

بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز

 وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست

بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی

 وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست

گفتا عجبست اینکه ز چوبست و ز آهن

 این تیزی و تندی و پریدنش کجا خاست

چون نیک نگه‌کرد و پر خویش بر او دید

 گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست